غزل شمارهٔ ۲۷۲۰
تو تا بنشستهای بر دار فانینشسته میروی و می نبینی
نشسته میروی این نیز نیکو استاگر رویت در این گفتن سوی او است
بسی گشتی در این گرداب گردانبه سوی جوی رحمت رو بگردان
بزن پایی بر این پابند عالمکه تا دست از تبرک بر تو مالم
تو را زلفی است به از مشک و عنبرتو ده کل را کلاهی ای برادر
کله کم جو چو داری جعد فاخرکله بر آسمان انداز آخر
چرا دنیا به نکته مستحیلهفریبد چون تو زیرک را به حیله
به سردی نکته گوید سرد سیلینداری پای آن خر را شکالی
اگر دوران دلیل آرد در آن قالتخلف دیدهای در روی او مال
تو را عمری کشید این غول در تیهبکن با غول خود بحثی به توجیه
چرا الزام اویی چیست سکتهجوابش گو که مقلوب است نکته