غزل شمارهٔ ۲۷۰۰
ز هر چیزی ملول است آن فضولیملولش کن خدایا از ملولی
به قاصد تا بیاشوبد بجنگدبدو گفتم ملولی هست گولی
بخورد آن بازی من خشمگین شدمرا گفتا خمش دیوانه لولی
نگوید هیچ را بد مرد این راهمبین بد هیچ را ور نی تو غولی
بگفتم عین انکار تو بر مننه بد دیدن بود یا بیحصولی
مرا گفت او تناقضهای بینابود از مصلحت نه از بیاصولی
محالی گر بگوید مرد کاملتو عین حال دانش ای حلولی
گهی درد که داند گه بدوزدگهی شاهی کند گاهی رسولی
به تأویلات تو او درنگنجدکه تو هستی فصولی او اصولی
ز خود منگر در او از خود برون آکه بر بیحد ندارد حد شمولی
خمش ای نفس تازی هم بگویمدوباره لا تقولی لا تقولی