غزل شمارهٔ ۲۶۷۵
بیاموز از پیمبر کیمیاییکه هر چت حق دهد میده رضایی
همان لحظه در جنت گشایدچو تو راضی شوی در ابتلایی
رسول غم اگر آید بر توکنارش گیر همچون آشنایی
جفایی کز بر معشوق آیدنثارش کن به شادی مرحبایی
که تا آن غم برون آید ز چادرشکرباری لطیفی دلربایی
به گوشه چادر غم دست درزنکه بس خوب است و کردهست او دغایی
در این کو روسبی باره منم منکشیده چادر هر خوش لقایی
همه پوشیده چادرهای مکروهکه پنداری که هست او اژدهایی
من جان سیر اژدرها پرستمتو گر سیری ز جان بشنو صلایی
نبیند غم مرا الا که خنداننخوانم درد را الا دوایی
مبارکتر ز غم چیزی نباشدکه پاداشش ندارد منتهایی
به نامردی نخواهی یافت چیزیخمش کردم که تا نجهد خطایی