غزل شمارهٔ ۲۶۶۹
برفتیم ای عقیق لامکانیز شهر تو تو باید که بمانی
سفر کردیم چون استارگان ماز تو هم سوی تو که آسمانی
یکی صورت رود دیگر بیایدبه مهمانخانهات زیرا که جانی
که مهمانان مثال چار فصلندتو اصل فصلهایی که جهانی
خیال خوب تو در سینه بردیمشفق از آفتاب آمد نشانی
به پیشت ماند دل با ما نیامددل از تو کی رود چون دلستانی
سر دلها به زیر سایهات بادکه دلها را در این مرعا شبانی
فروریزید دندانهای گرگاناز آنگه که نمودی مهربانی
بهل تا بحر گوید قصه خویشکه تا باری ببینی قصه خوانی