گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۴۷

دلا چون واقف اسرار گشتیز جمله کارها بی‌کار گشتی
همان سودایی و دیوانه می‌باشچرا عاقل شدی هشیار گشتی
تفکر از برای برد باشدتو سرتاسر همه ایثار گشتی
همان ترتیب مجنون را نگه دارکه از ترتیب‌ها بیزار گشتی
چو تو مستور و عاقل خواستی شدچرا سرمست در بازار گشتی
نشستن گوشه ای سودت نداردچو با رندان این ره یار گشتی
به صحرا رو بدان صحرا که بودیدر این ویرانه‌ها بسیار گشتی
خراباتی است در همسایه توکه از بوهای می خمار گشتی
بگیر این بو و می‌رو تا خراباتکه همچون بو سبک رفتار گشتی
به کوه قاف رو مانند سیمرغچه یار جغد و بوتیمار گشتی
برو در بیشه معنی چو شیرانچه یار روبه و کفتار گشتی
مرو بر بوی پیراهان یوسفکه چون یعقوب ماتم دار گشتی