غزل شمارهٔ ۲۶۴۶
چه باشد گر چو عقل و جان نخسبیبرآری کار محتاجان نخسبی
تو نور خاطر این شب روانیبرای خاطر ایشان نخسبی
شبی بر گرد محبوسان گردونبگردی ای مه تابان نخسبی
جهان کشتی و تو نوح زمانینگاهش داری از طوفان نخسبی
شب قدری که دادی وعده آن روزدراندیشی از آن پیمان نخسبی
مخسب ای جان که خفتن آن نداردچه باشد چون تو داری آن نخسبی
توی شه پیل و پیش آهنگ پیلانچو کردی یاد هندستان نخسبی
تو نپسندی ز داد و رحمت خویشکه بستان را کنی زندان نخسبی
اگر خسبی نخسبد جز که چشمتتوی آن نور جاویدان نخسبی
خمش کردم نگویم تا تو گوییسخن گویان سخن گویان نخسبی
چو روی شمس تبریزی بدیدیسزد کز عشق آن سلطان نخسبی