گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۱۳

ای شادی آن روزی کز راه تو بازآییدر روزن جان تابی چون ماه ز بالایی
زان ماه پرافزایش آن فارغ از آرایشاین فرش زمینی را چون عرش بیارایی
بس عاقل پابسته کز خویش شود رستهبس جان که ز سر گیرد قانون شکرخایی
زین منزل شش گوشه بی‌مرکب و بی‌توشهبس قافله ره یابد در عالم بی‌جایی
روشن کن جان من تا گوید جان با تنکامروز مرا بنگر ای خواجه فردایی
تو آبی و من جویم جز وصل تو کی جویمرونق نبود جو را چون آب بنگشایی
ای شاد تو از پیشی یعنی ز همه بیشیوالله که چو با خویشی از خویش نیاسایی
در جستن دل بودم بر راه خودش دیدمافتاده در این سودا چون مردم صفرایی
شمس الحق تبریزی پالود مرا هجرتجز عشق نبینی گر صد بار بپالایی