غزل شمارهٔ ۲۶۱۱
جانا تو بگو رمزی از آتش همراهیمن دم نزنم زیرا دم مینزند ماهی
بر خیمهٔ این گردون تو دوش قنق بودیمه سجده همیکردت ای ایبک خرگاهی
خورشید ز تو گشته صاحبکُله گردونوز بخشش تو دیده این ماه سما ماهی
کی هر دو یکی گردد تو آتش و من روغنوین قسمت چون آمد؟ تو یوسف و من چاهی!
هر چند که این جوشم از آتش تو باشدمن بندهٔ آن خلعت گر رانی و گر خواهی
این دانش من گشته بر دانش تو پردهفریاد من مسکین از دانش و آگاهی
گه از می و از شاهد گویم مثل لطفشوین هر دو کجا گنجد در وحدت اللهی
شمس الحق تبریزی صبحی که تو خندانیکی شب بودش در پی یا زحمت بیگاهی