غزل شمارهٔ ۲۶۰۶
مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانیخویش من و پیوندی نی همره و مهمانی
شیری است که میجوشد خونی است نمیخسبدخربنده چرا گشتی شه زاده ارکانی
زر دارد و زر بدهد زین واخردت این دمآن کس که رهانید از بسیار پریشانی
اشتر ز سوی بیشه بیجهد نمیآیدکی آمدهای ای جان زان خاک به آسانی
صد جا بترنجیدی گفتی نروم زین جاگوش تو کشان کردم تا جوهر انسانی
در چرخ درآوردم نه گنبد نیلی رااستیزه چه میبافی ای شیخ لت انبانی
چون دیگ سیه پوشی اندر پی تتماجیکو نخوت کرمنا کو همت سلطانی
تو مرد لب قدری نی مرد شب قدریتو طفل سر خوانی نی پیر پری خوانی
سخت است بلی پندت اما نگذارندتسیلی زندت آرد استاد دبستانی
هر لحظه کمندی نو در گردنت اندازدروزی که به جد گیرد گردن ز کی پیچانی
بنگر تو در این اجزا که همرهشان بودیدر خود بترنجیده از نامی و ارکانی
زان جا بکشانمشان مانند تو تا این جاو اندر پس این منزل صد منزل روحانی
چون بز همه را گویم هین برجه و خدمت کنریشت پی آن دادم تا ریش بجنبانی
گر ریش نجنبانی یک یک بکنم ریشتریش کی رهید از من تا تو دبه برهانی
یک لحظه شدی شانه در ریش درافتادییک لحظه شو آیینه چون حلقه گردانی
هم شانه و هم مویی هم آینه هم روییهم شیر و هم آهویی هم اینی و هم آنی
هم فرقی و هم زلفی مفتاحی و هم قلفیبیرنج چه میسلفی آواز چه لرزانی
خاموش کن از گفتن هین بازی دیگر کنصد بازی نو داری ای نر بز لحیانی