غزل شمارهٔ ۲۵۶۴
گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستیای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی
رستن ز جهان شک هرگز نبود اندکخاک کف پای شه کی باشد سردستی
ای طوطی جان پر زن بر خرمن شکر زنبر عمر موفر زن کز بند قفس رستی
ای جان سوی جانان رو در حلقه مردان رودر روضه و بستان رو کز هستی خود جستی
در حیرت تو ماندم از گریه و از خندهبا رفعت تو رستم از رفعت و از پستی
ای دل بزن انگشتک بیزحمت لی و لکدر دولت پیوسته رفتی و بپیوستی
آن باده فروش تو بس گفت به گوش توجانها بپرستندت گر جسم بنپرستی
ای خواجه شنگولی ای فتنه صد لولیبشتاب چه می مولی آخر دل ما خستی
گر خیر و شرت باشد ور کر و فرت باشدور صد هنرت باشد آخر نه در آن شستی
چالاک کسی یارا با آن دل چون خاراتا ره نزدی ما را از پای بننشستی
درجست در این گفتن بنمودن و بنهفتنیک پرده برافکندی صد پرده نو بستی