غزل شمارهٔ ۲۴۴۹
من پیش از این میخواستم گفتار خود را مشتریو اکنون همیخواهم ز تو کز گفت خویشم واخری
بتها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسیمست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری
آمد بتی بیرنگ و بو دستم معطل شد بدواستاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری
دکان ز خود پرداختم انگازها انداختمقدر جنون بشناختم ز اندیشهها گشتم بری
گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مضلترکیب او ویران کنم گر او نماید لمتری
کی درخور لیلی بود آن کس کز او مجنون شودپای علم آن کس بود کو راست جانی آن سری