غزل شمارهٔ ۲۴۴۸
ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتیخوشتر ز مستی ابد بیباده و بیآلتی
یک ساعتی تشریف ده جان را چنان تلطیف دهآن ساعتی پاک از کی و تا کی عجایب ساعتی
شاهنشه یغماییی کز دولت یغمای تویاغی به شادی منتظر تا کی کنی تو غارتی
جان چون نداند نقش خود یا عالم جان بخش خودپا می نداند کفش خود کان لایق است و بابتی
پا را ز کفش دیگری هر لحظه تنگی و شریوز کفش خود شد خوشتری پا را در آن جا راحتی
جان نیز داند جفت خود وز غیب داند نیک و بدکز غیب هر جان را بود درخورد هر جان ساحتی
جانی که او را هست آن محبوس از آن شد در جهانچون نیست او را این زمان از بهر آن دم طاقتی
چون شاه زاده طفل بد پس مخزنش بر قفل بدخلعت نهاده بهر او تا برکشد او قامتی
تو قفل دل را باز کن قصد خزینه راز کندر مشکلات دو جهان نبود سؤالت حاجتی
خمخانه مردان دل است وز وی چه مستی حاصل استطفلی و پایت در گل است پس صبر کن تا غایتی
تا غایتی کز گوشهای دولت برآرد جوشهایاز دور گردی خاسته تابان شده یک رایتی
بنوشته بر رایت که این نقش خداوند شمس دیناز مفخر تبریز و چین اندر بصیرت آیتی