غزل شمارهٔ ۲۴۱۵
تو دیده گشته و ما را بکرده نادیدهبدیده گریه ما را بدین بخندیده
بخند جان و جهان چون مقام خنده تو راستبکن که هر چه کنی هست بس پسندیده
ز درد و حسرت تو جان لالهها سیه استگل از جمال رخ توست جامه بدریده
ز خلق عالم جانهای پاک بگزیدندو آنگهان ز میانشان تو بوده بگزیده
بدانک عشق نبات و درخت او خشک استبه گرد گرد درخت من است پیچیده
چو خشک گشت درختم بسی بلندی یافتچو زرد گشت رخم شد چو زر بنازیده
خزینههای جواهر که این دلم را بودقمارخانه درون جمله را ببازیده
هزار ساغر هستی شکسته این دل منخمار نرگس مخمور تو نسازیده
ز خام و پخته تهی گشت جان من باریمدد مدد تو چنین آتشی فروزیده
مرا چو نی بنوازید شمس تبریزیبهانه بر نی و مطرب ز غم خروشیده