غزل شمارهٔ ۲۳۷۴
هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانهکه چو سیمرغ ببیند بجهد مست ز لانه
بجز از دست فلانی مستان باده که آن میبرهاند دل و جان را ز فسون و ز فسانه
بخورد عشق جهان را چو عصا از کف موسیبه زبانی که بسوزد همه را همچو زبانه
نه سماع است نه بازی که کمندی است الهیمنگر سست به نخوت تو در این بیت و ترانه
نبود هیچ غری را غم دلاله و شاهدنبود هیچ کلی را غم شانه گر و شانه
به دهان تو چنین تیغ نهادهست نهندهمثل کارد که گیرد بر تیغی به دهانه
که خیالات سفیهان همه دربان الهندنگذارند سگان را سوی درگاه و ستانه
نگذارند غران را که درآیند به لشکرکه بخندد لب دشمن ز کر و فر زنانه
چو ندیدهست نشانه نبود اسپر و تیرشچو نخوردهست دوگانه نبود مرد یگانه