غزل شمارهٔ ۲۳۷۳
مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانهبشلولم بشلولم مجه از روزن خانه
بمشو غره پرستش بمده ریش به دستشوگرت شاه کند او که توی یار یگانه
سوی صحرای عدم رو به سوی باغ ارم رومی بیدرد نیابی تو در این دور زمانه
به شه بنده نوازی تو بپر باز چو بازیبه خدا لقمه بازان نخورد هیچ سمانه
بخورم گر نخورم من بنهد در دهن منبروم گر نروم من کندم گوش کشانه
همه میرند ولیکن همه میرند به پیشتهمه تیر ای مه مه رو نپرد سوی نشانه
ز چه افروخت خیالش رخ خورشیدصفت راز کی آموخت خدایا عجب این فعل و بهانه
چو تو را حسن فزون شد خردم صید جنون شدچو مرا درد فزون شد بده آن درد مغانه
چو تو جمعیت جمعی تو در این جمع چو شمعیچو در این حلقه نگینی مجه ای جان زمانه
تو اگر نوش حدیثی ز حدیثان خوش اوتو مگو تا که بگوید لب آن قندفسانه