غزل شمارهٔ ۲۳۵۷
ای گشته دلت چو سنگ خارهبا خاره و سنگ چیست چاره
با خاره چه چاره شیشهها راجز آنک شوند پاره پاره
زان میخندی چو صبح صادقتا پیش تو جان دهد ستاره
تا عشق کنار خویش بگشاداندیشه گریخت بر کناره
چون صبر بدید آن هزیمتاو نیز بجست یک سواره
شد صبر و خرد بماند سودامیگرید و میکند حراره
خلقی ز جدایی عصیرتبر راه فتاده چون عصاره
هر چند شدهست خون جگرشانچستند در این ره و چه کاره
بیگانه شدیم بهر این کاربا عقل و دل هزارکاره
العشق حقیقه الامارهو الشعر طباله الاماره
احذر فامیرنا مغیرکل سحر لدیه غاره
اترک هذا وصف فراقاتنشق لهوله العباره
بگریخت امام ای مؤذنخاموش فرورو از مناره