غزل شمارهٔ ۲۳۵۶
ماییم قدیم عشق بارهباقی دگران همه نظاره
نظارگیان ملول گشتندماند این دم گرم شعله خواره
چون چرخ حریف آفتابیمپنهان نشویم چون ستاره
انگشت نما و شهره گشتیمچون اشتر بر سر مناره
از ما بنماند جز خیالیو آن نیز برفت پاره پاره
مردان طریق چاره جستندبا هستی خود نبود چاره
در آتش عشق صف کشیدندچون آهن و مس و سنگ خاره
مردانه تمام غرق گشتنداندر دریای بیکناره