غزل شمارهٔ ۲۳۳۸
بیا دل بر دل پردرد من نهبیا رخ بر رخان زرد من نه
تویی خورشید وز تو گرم عالمیکی تابش بر آه سرد من نه
چو مهره توست مهر جمله دلهابر این نطع هوای نرد من نه
بیار آن معجز هر مرد و زن رابه پیش دشمن نامرد من نه
به هر شرطی که بنهی من مطیعمولیکن شرط من درخورد من نه
کلاه لطف خود با تارک منبرای بوش و بردابرد من نه
از آن گردی که از دریا برآریبیار آن گرد را بر گرد من نه
به هر باده نمیگردد سرم مستبه پیشم باده خوکرد من نه
خمش ای ناطقه بسیارگویمسخن را پیش شاه فرد من نه