گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۳۷

هلا ساقی بیا ساغر مرا دهزرم بستان می چون زر مرا ده
به حق آن که در سر دارم از توچو خم را وا کنی سر سر مرا ده
به دیگر کس مده آنچم نمودیمرا ده آن و آن دیگر مرا ده
سرش مگشا مگو نامش که آن چیستاگر زهر است اگر شکر مرا ده
از آن می جعفر طیار خورده‌ستشدم بی‌دست چون جعفر مرا ده
بپیما آن شرابی را که بویشبه از مشک است و از عنبر مرا ده
سقاهم ربهم رطلی شگرف استنهان از مؤمن و کافر مرا ده