گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۱۳

ای جان تو جانم را از خویش خبر کردهاندیشه تو هر دم در بنده اثر کرده
ای هر چه بیندیشی در خاطر تو آیدبر بنده همان لحظه آن چیز گذر کرده
از شیوه و ناز تو مشغول شده جانممکر تو به پنهانی خود کار دگر کرده
بر یاد لب تو نی هر صبح بنالیدهعشقت دهن نی را پرقند و شکر کرده
از چهره چون ماهت وز قد و کمرگاهتچون ماه نو این جانم خود را چو کمر کرده
خود را چو کمر کردم باشد به میان آییای چشم تو سوی من از خشم نظر کرده
از خشم نظر کردی دل زیر و زبر کردیتا این دل آواره از خویش سفر کرده