گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۲۱

سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از اودل کی باشد که نگردد همگی آتش از او
گرد آن حوض همی‌گردی و عاشق شده‌ایچون شدی غرق شکر رو همه تن می‌چش از او
چون سبوی تو در آن عشق و کشاکش بشکستبر لب چشمه دهان می‌نه و خوش می‌کش از او
عسلی جوشد از آن خم که نه در شش جهت استپنج انگشت بلیسند کنون هر شش از او
آن چه آب است کز او عاشق پرآتش و باداز هوس همچو زمین خاک شد و مفرش از او
آه عاشق ز چه سوزد تتق گردون راز آنک می‌خیزد آن آتش و آن آهش از او
شمس تبریز که جان در هوس او بگریستگشت زیبا و دلارام و لطیف و کش از او