غزل شمارهٔ ۲۲۰۱
در گذر آمد خیالش گفت جان این است اوپادشاه شهرهای لامکان این است او
صد هزار انگشتها اندر اشارت دیده شدسوی او از نور جانها کای فلان این است او
چون زمین سرسبز گشت از عکس آن گلزار اونعرهها آمد به گوشم ز آسمان این است او
هین سبکتر دست درزن در عنان مرکبشپیش از آن کو برکشاند آن عنان این است او
جمله نور حق گرفته همچو طور این جان از اوهمچو گوهر تافته از عین کان این است او
رو به ماه آورد مریخ و بگفتش هوش دارتا نلافی تو ز خوبی هان و هان این است او
شمس تبریزی شنیدستی ببین این نور راکز وی آمد کاسدیهای بتان این است او