گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۰۰

ای صبا بادی که داری در سر از یاری بگوگر نگویی با کسی با عاشقان باری بگو
قصه کن در گوش ما گر دیگران محرم نیندبا دل پرخون ما پیغام دلداری بگو
آن مسیح حسن را دانم که می‌دانی کجاستبا کسی کز عشق دارد بسته زناری بگو
بانگ برزن عاشقی را کو به گل مشغول شدگو که شرمت باد از آن رخ ترک گلزاری بگو
ای صبا خوش آمدی چون بازگردی سوی دوستحال من دزدیده اندر گوش عیاری بگو
سوسنی با صد زبان گر حال من با او بگفتتو چو نرگس بی‌زبان از چشم اسراری بگو
با چنان غیرت که جان دارد بگفتم پیش خلقشمس تبریزی بگویم گفت جان آری بگو