گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۸۶

خداوندا چو تو صاحب قران کوبرابر با مکان تو مکان کو
زمان محتاج و مسکین تو باشدتو را حاجت به دوران و زمان کو
کسی کو گفت دیدم شمس دین راسؤالش کن که راه آسمان کو
در آن دریا مرو بی‌امر دریانمی‌ترسی برای تو ضمان کو
مگر بی‌قصد افتی کو کریم استخطاکن را ز عفو او غمان کو
چو سجده کرد آیینه مر او رابر آن آیینه زنگار گمان کو
همو تیر است همو اسپر همو قوسچه گفتم آن طرف تیر و کمان کو
هر آن جسمی که از لطفش نظر یافتنظیرش در ولایت‌های جان کو
بجز از روی عجز و فقر و تسلیمببرده سر از او از انس و جان کو
ز غیرت حق شدش  حارس و گر نیمر او را از که بیم است پاسبان کو
به پیشانیّ ِ جان‌ها داغ مهرشکسی بی‌داغ مهرش در قران کو
به نوبتگاه او بین صف کشیدهبه خدمت گر همی‌جویی مهان کو
نباشد خنده جز از زعفرانشبجز از عشق رویش شادمان کو
بجز از هجر آن مخدوم جانیدل و جان را به عالم اندهان کو
خداوند شمس دین از بهر اللهکه لایق در ثنای او دهان کو
زبان و جان من با وصل او رفتبه شرح خاک تبریزم زبان کو
همه کان هست محتاج خریداربدان حد بی‌نیازی هیچ کان کو