گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۵۷

سنگ شکاف می‌کند در هوس لقای توجان پر و بال می‌زند در طرب هوای تو
آتش آب می‌شود عقل خراب می‌شوددشمن خواب می‌شود دیده من برای تو
جامه صبر می‌درد عقل ز خویش می‌رودمردم و سنگ می‌خورد عشق چو اژدهای تو
بند مکن رونده را گریه مکن تو خنده راجور مکن که بنده را نیست کسی به جای تو
آب تو چون به جو رود کی سخنم نکو رودگاه دمم فرودرد از سبب حیای تو
چیست غذای عشق تو این جگر کباب منچیست دل خراب من کارگه وفای تو
خابیه جوش می‌کند کیست که نوش می‌کندچنگ خروش می‌کند در صفت و ثنای تو
عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرمدید مرا که بی‌توام گفت مرا که وای تو
دیدم صعب منزلی درهم و سخت مشکلیرفتم و مانده‌ام دلی کشته به دست و پای تو