گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۵۶

سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تووز می نو که داده‌ای جان نبرم به جان تو
زخم گران همی‌کشم زخم بزن که من خوشمگرچه درون آتشم جمله زرم به جان تو
هر نفسی که آن رسد کار دلم به جان رسدگرچه ز پا درآمدم جان سرم به جان تو
شکل طبیب عشق تو آمد و داد شربتیخوردم از آن و هر نفس من بترم به جان تو
نور دو چشم و نور مه چون برسد یکی شودتو چو مهی به جان من من بصرم به جان تو
هر چه که در نظر بود بسته بود عمارتشآه که چنین خراب من از نظرم به جان تو
در تبریز شمس دین هست بلندتر شجرشاد و به برگ و با نوا زان شجرم به جان تو