گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۳۰

ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی اوشوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او
معشوق را جویان شود دکّان او ویران شودبر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او
در عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شودآن کو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او
جان ملک سجده کند آن را که حق را خاک شدترک فلک چاکر شود آن را که شد هندوی او
عشقش دل پردرد را بر کف نهد بو می‌کندچون خوش نباشد آن دلی کو گشت دستنبوی او
بس سینه‌ها را خست او بس خواب‌ها را بست اوبسته‌ست دست جادوان آن غمزه جادوی او
شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین اوشیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او
بنگر یکی بر آسمان بر قلعهٔ روحانیانچندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او
شد قلعه‌دارش عقل کل آن شاه بی‌طبل و دهلبر قلعه آن کس بررود کو را نماند اوی او
ای ماه رویش دیده‌ای خوبی از او دزدیده‌ایای شب تو زلفش دیده‌ای نی نی و نی یک موی او
این شب سیه‌پوش است از آن کز تعزیه دارد نشانچون بیوه‌ای جامه‌سیه در خاک رفته شوی او
شب فعل و دستان می‌کند او عیش پنهان می‌کندنی چشم بندد چشم او کژ می‌نهد ابروی او
ای شب من این نوحه‌گری از تو ندارم باوریچون پیش چوگان قدر هستی دوان چون گوی او
آن کس که این چوگان خورد گوی سعادت او بردبی‌پا و بی‌سر می‌دود چون دل به گرد کوی او
ای روی ما چون زعفران از عشق لاله‌ستان اوای دل فرورفته به سر چون شانه در گیسوی او
مر عشق را خود پشت کو سر تا به سر روی است اواین پشت و رو این سو بود جز رو نباشد سوی او
او هست از صورت بری کارش همه صورتگریای دل ز صورت نگذری زیرا نه‌ای یک توی او
داند دل هر پاک‌دل آواز دل ز آواز گلغرّیدن شیر است این در صورت آهوی او
بافیدهٔ دست احد پیدا بود پیدا بوداز صنعت جولاهه‌ای وز دست وز ماکوی او
ای جان ما ماکوی او وی قبلهٔ ما کوی اوفرّاش این کو آسمان وین خاک کدبانوی او
سوزان دلم از رشک او گشته دو چشمم مشک اوکی ز آب چشم او تر شود ای بحر تا زانوی او
این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان منصد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او
من دست و پا انداختم وز جست‌و‌جو پرداختمای مرده جست‌و‌جوی من در پیش جست‌و‌جوی او
من چند گفتم های دل خاموش از این سودای دلسودش ندارد های من چون بشنود دل هوی او