غزل شمارهٔ ۲۰۹۵
با من صنما دل یک دله کنگر سر ننهم آنگه گله کن
مجنون شدهام از بهر خدازان زلف خوشت یک سلسله کن
سی پاره به کف در چله شدیسی پاره منم ترک چله کن
مجهول مرو با غول مروزنهار سفر با قافله کن
ای مطرب دل زان نغمه خوشاین مغز مرا پرمشغله کن
ای زهره و مه زان شعله رودو چشم مرا دو مشعله کن
ای موسی جان شبان شدهایبر طور برو ترک گله کن
نعلین ز دو پا بیرون کن و رودر دشت طوی پا آبله کن
تکیه گه تو حق شد نه عصاانداز عصا و آن را یله کن
فرعون هوا چون شد حیواندر گردن او رو زنگله کن