گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۸۱

نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جانمرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان
بیا که آب حیاتی و بنده مستسقینه بنده راست ملالت نه لطف راست کران
بیا که بحر معلق توی و من ماهیمیان بحرم و این بحر را کی دید میان
ز بحر توست یکی قطره آب خاک آلودکه جان شده‌ست به پیش جماعتی بی‌جان
بیا بیا که توی آفتاب و من ذرهبه پیش شعله رویت چو ذره چرخ زنان