گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۵۱

می‌بینمت که عزم جفا می‌کنی مکنعزم عتاب و فرقت ما می‌کنی مکن
در مرغزار غیرت چون شیر خشمگیندر خونم ای دو دیده چرا می‌کنی مکن
بخت مرا چو کلک نگون می‌کنی مکنپشت مرا چو دال دوتا می‌کنی مکن
ای تو تمام لطف خدا و عطای اوخود را نکال و قهر خدا می‌کنی مکن
پیوند کرده‌ای کرم و لطف با دلمپیوند کرده را چه جدا می‌کنی مکن
آن بیذقی که شاه شده‌ست از رخ خوشتبازش به مات غم چه گدا می‌کنی مکن
آن بنده‌ای که بدر شد از پرتو رختچون ماه نو ز غصه دوتا می‌کنی مکن
گر گبر و مؤمن است چو کشته هوای توستبر گبر کشته تو چه غزا می‌کنی مکن
بی‌هوش شو چو موسی و همچون عصا خموشمانند طور تو چه صدا می‌کنی مکن