غزل شمارهٔ ۲۰۵۰
جانا بیار باده و بختم تمام کنعیش مرا خجسته چو دارالسلام کن
زهره کمین کنیزک بزم و شراب توستدفع کسوف دل کن و مه را غلام کن
همچون مسیح مایده از آسمان بیاراز نان و شوربا بشری را فطام کن
مشتی فسرده را به دم گرم بشکفانمشتی گدای را شه بااحتشام کن
این روی پرگره را خندان و شاد کناین عمر منقطع را عمری مدام کن
ای شوق هر دماغ سر عاشقان بخاروی ذوق هر مقام بر ما مقام کن
آن خانه را که جام نباشد چو نیست نورما خانه ساختیم تو تدبیر جام کن
ما را وظیفههاست ز لطف تو صد هزاردرمانده گشت دل که چه گوید کدام کن
خاموش کن که دوست مجیب است بیسوالنظاره کرم کن و ترک کلام کن