غزل شمارهٔ ۲۰۳۶
امروز سرکشان را عشقت ز جلوه کردنآورد بار دیگر یک یک ببسته گردن
رو رو تو در گلستان بنگر به گل پرستانیک لحظه سجده کردن یک لحظه باده خوردن
نگذارد آن شکرخو بر ما ز ما یکی موچون صوفیان جان را این است سر ستردن
دندان تو چو شد سست بر جاش دیگری رستمیدانک همچنین است بر مرد جان سپردن
ای خصم شمس تبریز ای دزد راه و منکرمیباش در شکنجه از خویش و درفشردن