گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۲

هر روز بامداد سلام علیکماآن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا
دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویشتا دست شاه بخشد پایان زر و عطا
جان مست کاس و تا ابدالدهر گه گهیبر خوان جسم کاسه نهد دل نصیب ما
تا زان نصیب بخشد دست مسیح عشقمر مرده را سعادت و بیمار را دوا
برگ تمام یابد از او باغ عشرتیهم بانوا شود ز طرب چنگل دوتا
در رقص گشته تن ز نواهای تن به تنجان خود خراب و مست در آن محو و آن فنا
زندان شده بهشت ز نای و ز نوش عشققاضی عقل مست در آن مسند قضا
سوی مدرس خرد آیند در سؤالکاین فتنه عظیم در اسلام شد چرا
مفتی عقل کل به فتوی دهد جوابکاین دم قیامت‌ست روا کو و ناروا
در عیدگاه وصل برآمد خطیب عشقبا ذوالفقار و گفت مر آن شاه را ثنا
از بحر لامکان همه جان‌های گوهریکرده نثار گوهر و مرجان جان‌ها
خاصان خاص و پردگیان سرای عشقصف صف نشسته در هوسش بر در سرا
چون از شکاف پرده بر ایشان نظر کندبس نعره‌های عشق برآید که مرحبا
می‌خواست سینه‌اش که سنایی دهد به چرخسینای سینه‌اش بنگنجید در سما
هر چار عنصرند در این جوش همچو دیکنی نار برقرار و نه خاک و نم هوا
گه خاک در لباس گیا رفت از هوسگه آب خود هوا شد از بهر این ولا
از راه روغناس شده آب آتشیآتش شده ز عشق هوا هم در این فضا
ارکان به خانه خانه بگشته چو بیذقیاز بهر عشق شاه نه از لهو چون شما
ای بی‌خبر برو که تو را آب روشنی‌ستتا وارهد ز آب و گلت صفوت صفا
زیرا که طالب صفت صفوت‌ست آبوان نیست جز وصال تو با قلزم ضیا
ز آدم اگر بگردی او بی‌خدای نیستابلیس وار سنگ خوری از کف خدا
آری خدای نیست ولیکن خدای رااین سنتی‌ست رفته در اسرار کبریا
چون پیش آدم از دل و جان و بدن کنییک سجده‌ای به امر حق از صدق بی‌ریا
هر سو که تو بگردی از قبله بعد از آنکعبه بگردد آن سو بهر دل تو را
مجموع چون نباشم در راه پس ز منمجموع چون شوند رفیقان باوفا
دیوارهای خانه چو مجموع شد به نظمآن گاه اهل خانه در او جمع شد دلا
چون کیسه جمع نبود باشد دریده درزپس سیم جمع چون شود از وی یکی بیا
مجموع چون شوم چو به تبریز شد مقیمشمس الحقی که او شد سرجمع هر علا