غزل شمارهٔ ۲۰۱
شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ماناچار گفتنیست تمامی ماجرا
والله ز دور آدم تا روز رستخیزکوته نگشت و هم نشود این درازنا
اما چنین نماید کاینک تمام شدچون ترک گوید «اشپو» مرد رونده را
اشپوی ترک چیست که نزدیک منزلیتا گرمی و جلادت و قوت دهد تو را
چون راه رفتنیست توقف هلاکتستچونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ
صاحبمروتیست که جانش دریغ نیستلیکن گرت بگیرد ماندی در ابتلا
بر ترک ظن بد مبر و متهم مکنمستیز همچو هندو بشتاب همرها
کان جا در آتش است سه نعل از برای تووان جا به گوش تست دل خویش و اقربا
نگذارد اشتیاق کریمان که آب خوشاندر گلوی تو رود ای یار باوفا
گر در عسل نشینی تلخت کنند زودور با وفا تو جفت شوی گردد آن جفا
خاموش باش و راه رو و این یقین بدانسرگشته دارد آب غریبی چو آسیا