غزل شمارهٔ ۲۰۱۹
ای ببرده دل تو قصد جان مکنو آنچ من کردم تو جانا آن مکن
بنگر اندر درد من گر صاف نیستدرد خود مفرستم و درمان مکن
داد ایمان داد زلف کافرتیک سر مویی ز کفر ایمان مکن
عادت خوبان جفا باشد جفاهم بر آن عادت بر او احسان مکن
گرچه دل بر مرگ خود بنهادهایمدر جفا آهستهتر چندان مکن
عیش ما را مرگ باشد پرده دارپرده پوش و مرگ را خندان مکن
ای زلیخا فتنه عشق از تو استیوسفی را هرزه در زندان مکن
چون سر رندان نداری وقت عیشوعدهها اندر سر رندان مکن
نور چشم عاشقان آخر تویعیشها بر کوری ایشان مکن
نقدکی را از یکی مفلس مبراز حریصی نقد او در کان مکن
شب روان را همچو استاره مسوزراه خود را پر ز رهبانان مکن
شمس تبریزی یکی رویی نمایتا ابد تو روی با جانان مکن