غزل شمارهٔ ۲۰۰۶
هر کجا که پا نهی ای جان منبردمد لاله و بنفشه و یاسمن
پاره گل برکنی بر وی دمیبازگردد یا کبوتر یا زغن
در تغاری دست شویی آن تغارز آب دست تو شود زرین لگن
بر سر گوری بخوانی فاتحهبوالفتوحی سر برآرد از کفن
دامنت بر چنگل خاری زندچنگلش چنگی شود با تن تنن
هر بتی را که شکستی ای خلیلجان پذیرد عقل یابد زان شکن
تا مه تو تافت بر بداختریسعد اکبر گشت و وارست از محن
هر دمی از صحن سینه برجهدهمچو آدم زادهای بیمرد و زن
وآنگه از پهلوی او وز پشت اوپر شوند آدمچگان اندر زمن
خواستم گفتن بر این پنجاه بیتلب ببستم تا گشایی تو دهن