غزل شمارهٔ ۲۰۰۲
تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بینآنچ ممکن نبود در کف او امکان بین
آهن اندر کف او نرمتر از مومی بینپیش نور رخ او اختر را پنهان بین
نم اندیشه بیا قلزم اندیشه نگرصورت چرخ بدیدی هله اکنون جان بین
جان بنفروختی ای خر به چنین مشترییرو به بازار غمش جان چو علف ارزان بین
هر کی بفسرد بر او سخت نماید حرکتاندکی گرم شو و جنبش را آسان بین
خشک کردی تو دماغ از طلب بحث و دلیلبفشان خویش ز فکر و لمع برهان بین
هست میزان معینت و بدان میسنجیهله میزان بگذار و زر بیمیزان بین
نفسی موضع تنگ و نفسی جای فراخمی جان نوش و از آن پس همه را میدان بین
سحر کردهست تو را دیو همیخوان قل اعوذچونک سرسبز شدی جمله گل و ریحان بین
چون تو سرسبز شدی سبز شود جمله جهاناتحادی عجبی در عرض و ابدان بین
چون دمی چرخ زنی و سر تو برگرددچرخ را بنگر و همچون سر خود گردان بین
ز آنک تو جزو جهانی مثل کل باشیچونک نو شد صفتت آن صفت از ارکان بین
همه ارکان چو لباس آمد و صنعش چو بدنچند مغرور لباسی بدن انسان بین
روی ایمان تو در آیینه اعمال ببینپرده بردار و درآ شعشعه ایمان بین
گر تو عاشق شدهای حسن بجو احسان نیور تو عباس زمانی بنشین احسان بین
لابه کردم شه خود را پس از این او گویدچونک دریاش بجوشد در بیپایان بین