غزل شمارهٔ ۲۰۰۱
دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر منکه دمم بیدم تو چون اجل آمد بر من
دل چو دریا شودم چون گهرت درتابدسر به گردون رسدم چونک بخاری سر من
خنک آن دم که بیاری سوی من باده لعلبدرخشد ز شرارش رخ همچون زر من
زان خرابم که ز اوقاف خرابات توامدر خرابی است عمارت شدن مخبر من
شاهد جان چو شهادت ز درون عرضه کندزود انگشت برآرد خرد کافر من
پیش از آنک به حریفان دهی ای ساقی جمعاز همه تشنهترم من بده آن ساغر من
بنده امر توام خاصه در آن امر که توگوییام خیز نظر کن به سوی منظر من
هین برافروز دلم را تو به نار موسیتا که افروخته ماند ابدا اخگر من
من خمش کردم و در جوی تو افکندم خویشکه ز جوی تو بود رونق شعر تر من