گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۷۷

در ستایش‌های شمس الدین نباشم مفتتنتا تو گویی کاین غرض نفی من است از لا و لن
چونک هست او کل کل صافی صافی کمالوصف او چون نوبهار و وصف اجزا یاسمن
هر یکی نوعی گلی و هر یکی نوعی ثمراو چو سرمجموع باغ و جان جان صد چمن
چون ستودی باغ را پس جمله را بستوده‌ایچون ستودی حق را داخل شود نقش وثن
ور وثن را مدح گویی نیست داخل حسن حقگرچه هم می بازگردد آن به خالق فاعلمن
لیک باقی وصف‌ها بستوده باشی جزو درشمس حق و دین چو دریا کی شود داخل بدن
حق همی‌گوید منم هش دار ای کوته نظرشمس حق و دین بهانه‌ست اندر این برداشتن
هر چه تو با فخر تبریز آوری بی‌خردگیآن به عین ذات من تو کرده‌ای ای ممتحن