غزل شمارهٔ ۱۹۷۶
عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آندر دو عالم جان و دل را دولت معنی است آن
گر به ظاهر لشکر و اقبال و مخزن نیستشرو به چشم جان نگر کان دولت جانی است آن
کله سر را تهی کن از هوا بهر میشکله سر جام سازش کان می جامی است آن
پختگان عشق را باشد ز خام خمر جانپخته نی و خام جستن مایه خامی است آن
تا کتاب جان او اندر غلاف تن بودگرچه خاص خاص باشد در هنر عامی است آن
آنک بالایی گزیند پست باشد عشق درآنک پستی را گزید او مجلس سامی است آن
هرک جان پاک او زان می درآشامد ابدگرچه هندو باشد آن و مکی و شامی است آن
مر تن معمور را ویران کند هجران میهرک کرد این تن خراب می میش بانی است آن
آن می باقی بود اول که جان زاید از اوپس دروغ است آنک می جان است کان ثانی است آن
جان فانی را همیشه مست دار از جام اورنگ باقی گیرد از می روح کان فانی است آن
در می باقی نشان پیوسته جان مردنیکز جوار کیمیا آن مس زر کانی است آن
چون میان عقل و تن افتاد از می سه طلاقهر تنی کو با خرد جفت است آن زانی است آن
در دل تنگ هوس باده بقا ساکن نگشتهر دلی کاین می در او بنشست میدانی است آن
آنک جام او بگیرد یک نشانش این بوددر بیان سر حکمت جان او منشی است آن
در شعاع می بقا بیند ابد پس بعد از آنمال چه بود کو ز عین جان خود معطی است آن
آنک وصف می بگوید باخود است و هوشیاراهل قرآن نبود آن کس لیک او مقری است آن
حق و صاحب حق را از عاشقان مست پرسزانک جام مست اندر عاشقان قاضی است آن
زانک حکم مست فعل می بود پس روشن استحق و صاحب حق هم با حکم او راضی است آن
مطرب مستور بیپرده یکی چنگی بزنوارهان از نام و ننگم گرچه بدنامی است آن
وانما رخسار را تا بشکنی بازار بتزان رخی کو حسرت صد آزر و مانی است آن
ای صبا تبریز رو سجده ببر کان خاک پاکخاک درگاه حیات انگیز ربانی است آن