غزل شمارهٔ ۱۹۶۱
نوبهارا جان مایی جانها را تازه کنباغها را بشکفان و کشتها را تازه کن
گل جمال افروختهست و مرغ قول آموختهستبی صبا جنبش ندارند هین صبا را تازه کن
سرو سوسن را همیگوید زبان را برگشاسنبله با لاله می گوید وفا را تازه کن
شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنانفاخته نعره زنان کوکو عطا را تازه کن
از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوعبرگ رز اندر سجود آمد صلا را تازه کن
جمله گلها صلح جو و خار بدخو جنگ جوخیز ای وامق تو باری عهد عذرا تازه کن
رعد گوید ابر آمد مشکها بر خاک ریختای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن
نرگس آمد سوی بلبل خفته چشمک می زندکاندرآ اندر نوا عشق و هوا را تازه کن
بلبل این بشنید از او و با گل صدبرگ گفتگر سماعت میل شد این بینوا را تازه کن
سبزپوشان خضرکسوه همیگویند روچون شکوفه سر سر اولیا را تازه کن
وان سه برگ و آن سمن وان یاسمین گویند نیدر خموشی کیمیا بین کیمیا را تازه کن