گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۰۳

شنیدی تو که خط آمد ز خاقانکه از پرده برون آیند خوبان
چنین فرموده است خاقان که امسالشکر خواهم که باشد سخت ارزان
زهی سال و زهی روز مبارکزهی خاقان زهی اقبال خندان
درون خانه بنشستن حرام استکه سلطان می خرامد سوی میدان
بیا با ما به میدان تا ببینییکی بزم خوش پیدای پنهان
نهاده خوان و نعمت‌های بسیارز حلواها و از مرغان بریان
غلامان چو مه در پیش ساقینوای مطربان خوشتر از جان
ولیک از عشق شه جان‌های مستانفراغت دارد از ساقی و از خوان
تو گویی این کجا باشد همان جاکه اندیشه کجا گشته‌ست جویان