گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۷۰

ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندانوز کبر کسان رنجی و اندر تو دو صد چندان
گریانی و پرزهری با خلق چه باقهریمانند سر بریان گشته که منم خندان
من صوفی باصوفم من آمر معروفمچون شحنه بود آن کس کو باشد در زندان
معذوری خود دیده در خویش ترنجیدهعذر دگران خواهد از باب هنرمندان
بر دانش و حال خود تأویل کنی قرآنوان گاه هم از قرآن در خلق زنی سندان
آب حیوان یابی گر خاک شوی ره راوز باد و بروت آیی در نار تو دربندان
بگریز از این دربند بر جمله تو در دربندجز شمس حق تبریز سلطان شکرقندان