غزل شمارهٔ ۱۸۶۹
رو مذهب عاشق را برعکس روشها دانکز یار دروغیها از صدق به و احسان
حال است محال او مزد است وبال اوعدل است همه ظلمش داد است از او بهتان
نرم است درشت او کعبهست کنشت اوخاری که خلد دلبر خوشتر ز گل و ریحان
آن دم که ترش باشد بهتر ز شکرخانهوان دل که ملول آید خوش بوس و کنار است آن
وان دم که تو را گوید والله ز تو بیزارمآن آب خضر باشد از چشمه گه حیوان
وان دم که بگوید نی در نیش هزار آریبیگانگیش خویشی در مذهب بیخویشان
کفرش همه ایمان شد سنگش همه مرجان شدبخلش همه احسان شد جرمش همگی غفران
گر طعنه زنی گویی تو مذهب کژ داریمن مذهب ابرویش بخریدم و دادم جان
زین مذهب کژ مستم بس کردم و لب بستمبردار دل روشن باقیش فرو می خوان
شمس الحق تبریزی یا رب چه شکرریزیگویی ز دهان من صد حجت و صد برهان