گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۴۹

چرا کوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدنبسی صنعت نمی‌باید پریشان را فریبیدن
بدریدی همه هامون ز نقش لیلی و مجنونولی چشمش نمی‌خواهد گران جان را فریبیدن
نمی‌آید دریغ او را چو دریا گوهرافشانیولیکن تو روا داری بدین آن را فریبیدن
معلم خانه چشمش چه رسم آورد در عالمکه طمع افتاد موران را سلیمان را فریبیدن
دلم بدرید ز اندیشه شکسته گشته چون شیشهکه عقل از چه طمع دارد نهان دان را فریبیدن
برآمد عالم از صیقل چو جندرخانه شد گیتیکه بشنیدند کو خواهد ملیحان را فریبیدن
هر اندیشه که برجوشد روان گردد پی صیدینمک‌ها را هوس چه بود نمکدان را فریبیدن
پلیدی را بیاموزد بر آب پاک افزودنکلیدی را بیاموزد کلیدان را فریبیدن
چو لونالون می داند شکنجه کردن آن قاهرچه رغبت دارد آن آتش سپندان را فریبیدن