غزل شمارهٔ ۱۷۵۴
آتشی از تو در دهان دارملیک صد مُهر بر زبان دارم
دو جهان را کند یکی لقمهشعلههایی که در نهان دارم
گر جهان جملگی فنا گرددبیجهان مُلک صد جهان دارم
کاروانها که بار آن شِکرستمن ز مصر عدم روان دارم
من ز مستی عشق بیخبرمکه از آن سود یا زیان دارم
چشم تن بود درفِشان از عشقتا کنون جان درفشان دارم
بند خانه نیم که چون عیسیخانه بر چارُمآسمان دارم
شکر آن را که جان دهد تن راگر بشد جان، جانِ جان دارم
آنچ دادهست شمس تبریزیز من آن جو که من همان دارم