غزل شمارهٔ ۱۷۰۰
عالم گرفت نورم بنگر به چشمهایمنامم بها نهادند گرچه که بیبهایم
زان لقمه کس نخوردهست یک ذره زان نبردهستبنگر به عزت من کان را همیبخایم
گر چرخ و عرش و کرسی از خلق سخت دور استبیدار و خفته هر دم مستانه می برآیم
آن جا جهان نور است هم حور و هم قصور استشادی و بزم و سور است با خود از آن نیایم
جبریل پرده دار است مردان درون پردهدر حلقه شان نگینم در حلقه چون درآیم
عیسی حریف موسی یونس حریف یوسفاحمد نشسته تنها یعنی که من جدایم
عشق است بحر معنی هر یک چو ماهی در بحراحمد گهر به دریا اینک همینمایم