گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۷۱

گر دم از شادی وگر از غم زنیمجمع بنشینیم و دم با هم زنیم
یار ما افزون رود افزون رویمیار ما گر کم زند ما کم زنیم
ما و یاران همدل و همدم شویمهمچو آتش بر صف رستم زنیم
گرچه مردانیم اگر تنها رویمچون زنان بر نوحه و ماتم زنیم
گر به تنهایی به راه حج رویمتو مکن باور که بر زمزم زنیم
تارهای چنگ را مانیم ماچونک درسازیم زیر و بم زنیم
ما همه در جمع آدم بوده‌ایمبار دیگر جمله بر آدم زنیم
نکته پوشیده‌ست و آدم واسطهخیمه‌ها بر ساحل اعظم زنیم
چون به تخت آید سلیمان بقاصد هزاران بوسه بر خاتم زنیم