غزل شمارهٔ ۱۶۱۶
ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانمچو برویید نباتش چو شکر بست زبانم
همه خوبی قمر او همه شادی است مگر اوکه از او من تن خود را ز شکر بازندانم
تو چه پرسی که کدامی تو در این عشق چه نامیصنما شاه جهانی ز تو من شاد جهانم
چو قدح ریخته گشتم به تو آمیخته گشتمچو بدیدم که تو جانی مثل جان پنهانم
وگرم هست اگر من بنه انگشت تو بر منکه من اندر طلب خود سر انگشت گزانم
چو از او در تک و تابم ز پیش سخت شتابمچو مرا برد به نارم دو چو خود بازستانم
چو شکرگیر تو گشتم چو من از تیر تو گشتمچه شد ار بهر شکارت شکند تیر و کمانم
چو صلاح دل و دین را مه خورشید یقین رابه تو افتاد محبت تو شدی جان و روانم