غزل شمارهٔ ۱۵۷۰
آن عشرت نو که برگرفتیمپا دار که ما ز سر گرفتیم
آن دلبر خوب باخبر رامست و خوش و بیخبر گرفتیم
هر لحظه ز حسن یوسف خودصد مصر پر از شکر گرفتیم
در خانه حسن بود ماهیرفتیمش و بام و در گرفتیم
آن آب حیات سرمدی راچون آب در این جگر گرفتیم
چون گوشه تاج او بدیدیممستانهاش از کمر گرفتیم
هر نقش که بیوی است مردهستاز بهر تو جانور گرفتیم
هر جانوری که آن ندارداو را علف سقر گرفتیم
هر کس گهری گرفت از کاناز کان همه سیمبر گرفتیم
از تابش نور آفتابیچون ماه جمال و فر گرفتیم
شمس تبریز چون سفر کردچون ماه از آن سفر گرفتیم